|
|
|
|
|
شاعراز کوچه مهتاب گذشت لیک شعری نسرود نه که معشوقه نداشت نه که سرگشته نبود سالها بود دگر کوچه مهتاب، خیابان شده بود..!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 0:5 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گلوار به پایم شکستی قلم زد نگاهت به نقشآفرینی که صورتگری را نبود اینچنینی پریزاد عشق رو مهآسا کشیدی ... خدا را به شور تماشا کشیدی ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 0:2 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
ـ مامان! یه سوال بپرسم؟ زن كتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم . - مامان خدا زرده ؟!! زن سر جلو برد: چطور؟! - آخه امروز نسرین سر كلاس می گفت خدا زرده ! - خوب تو بهش چی گفتی؟ - خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!! مكثی كرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟ زن، چشم بست و سعی كرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد... چشم باز كرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟ دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فكر می كنم، یه نقطه سفید پیدا میشه... ************************************************************* " |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 23:41 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
فرا رسیدن ایام محرم را به شما عزیزان تسلیت میگم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 23:40 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیت های یک کودک دو ساله را قبول می کنم می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چون می توانم آن را بخورم می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم می خواهم به گذشته برگردم ، وقتی همه چیز ساده بود ، وقتی داشتم رنگ ها ، جدول ضرب و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم ، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم ، نمی خواهم زندگی من پرشود ازکوهی از مدارک اداری ، خبرهای ناراحت کننده ، صورتحساب ، جریمه وبیکاری و جدایی می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران این دسته چک من ، کلید ماشین ، کارت اعتباری و بقیه مدارک ، مال شما من؛ رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 16:26 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
تخته سیاه قلب من پر از نوشته های توست
نیمکت چوبی دلم واسه همیشه جای توست
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 16:6 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم تنگ است،نه دیداری
نه دستی از سر یاری مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری تمام عمر بستیم و شکستیم نفهمیدیم به دنبال چه هستیم عجب بیهوده تکراریست دنیا عجب فرسوده دیواریست دنیا
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 16:4 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند . زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من می ترسم مرد جوان : نه . اين جوری خيلی بهتره
آخه نمی تونم راحت برونم . اذيتم می کنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سيکلت باساختمان حادثه آفريد: در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت.مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود . بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خودرا بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرين باردوستت دارم را از زبان اوبشنود وخودش رفت تا او زنده بماند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1390ساعت 16:15 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
شبها که طلوع می کند خورشید به خستگی ها سپاس می گویم بی شمارش دقیقه ها در تردد رویا شناور می مانم تا دیری دیگر تا غروب خورشید در صبح شب هاکه می گشاید راز از پس پشت خاطره ها چیزی نو زاده می شود هر دم به آغازیدن ها سپاس می گویم شب ها حس می کنم هستم و در وجودم حس می کنم که هنوز هستی در سکوتی نه چندان دلچسب با نگاهی نه چندان بی درد به خاطر بودنت سپاس می گویم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1390ساعت 16:12 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟ پـــــ نــــــ پـــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!
******************************************************************************************** بعد از چند ساعت عمل بچم به دنیا اومده با کلی ذوق به بابام نشونش می دم.میگه بچته؟؟؟!! میگم پـــــ نــــــ پـــــ اینو الان از اینترنت دانلود کردم نسخه آزمایشیه واسه تست تا اصلش بیاد!!! ******************************************************************************************** به یارو میگم حاجی, بزن تو دنده من هول میدم روشن شه.میگه بزنم ۲ ؟ پـــــ نــــــ پـــــ بزن ۳ فوتبال داره!!!! ******************************************************************************************** دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟میگم پـــــ نــــــ پـــــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!! ********************************************************************************************! داشتم میرفتم باشگاه وسط راه یادم اومد یه چیزی رو یادم رفته،برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو باز کرده با تعجب میپرسه حامد تویی؟!!!نرفتی باشگاه؟ میگم:پـــــ نــــــ پـــــ حامد رسید من دیلیوریشم… ******************************************************************************************** به دوستم میگم فهمیدی مریم جدا شد؟؟؟میگه از شوهرش؟؟؟؟؟ پـــــ نــــــ پـــــ چسبیده بود کف ماهیتابه کفگیر زدم جدا شد… ******************************************************************************************* واسه استخدام رفتم یه شرکتی خانومه میگه :شما برای آگهی استخدام اومدین؟ گفتم پـــــ نــــــ پـــــ اومدم بگم اصلا رو من حساب نکنین!!!!! ******************************************************************************************** حموم بودم، مامانم می زنه به در میگم بــــــله ؟می گه حمومی ؟ میگم پـــــ نــــــ پـــــ اینجا لندنه، صدای منو از رادیو بی بی سی می شنوی. میگه : در زدم بگم مهمونها اومدن دختراشون هم رفتن تو اتاقت داران با کامپیوترت کار میکنند ، لباس و حوله ات رو هم از پشت در برمیدارم که امشب رو لندن بمونی تا فهم درست جواب دادن رو یاد بگیری!!!! ******************************************************************************************** رفتم دادگستری یارو میپرسه شکایت داشتید؟گفتم پـــــ نــــــ پـــــ یه خورده برنج آوردم با ترازوی عدالت وزن کنم ! ********************************************************************************************
رفیقم رو بردمش اورژانس داره از درد به خودش میپیچه و هی خودشو میزنه به درو دیوار پرستاره خیلی با ناز اومده میگه درد داری؟ گفتم پـــــ نــــــ پـــــ هالک شکست ناپذیره داره تغییر شکل میده طبیعیه تو نگران نباش ******************************************************************************************** رفتم خونه دوستم کامپیوترش خرابه… میگم پاورت سوخته کامل! میگه یعنی یکی دیگه بگیرم ؟ میگم پـــــ نــــــ پـــــ سوختگیش جدی نیست پماد سوختگی بزنی خوب میشه. ******************************************************************************************** میگم دیشب یه پشه اومده بود تو اتاقم میگه کشتیش؟ پـــــ نــــــ پـــــ اومدم بِزنم، نتونستم ، خونِ من تو رگهاش جریان داشت! ،یهو گفت بابا …!! بعدشم نشَستیم دوتایی تا صبح گریه کردیم. ******************************************************************************************** رفتم جلسه ثبت نام ۱ساعت وایسادم.یارو اومده میگه میخوای ثبت نام کنی؟ پـــــ نــــــ پـــــ اومدم حالتو احوالتو سفید رویتو سیه مویتو ببینم بروم.. ******************************************************************************************** |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 18:20 توسط طناز
|
|
||
|
|
|
|
|
پریشب تو خیابون میرفتم داشتم با فندکم بازی میکردم،
پلیس رد شده میگه اون چیه؟ فندکه؟میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ مشعل المپیکه دارم میبرم لندن!! میگه پـَـَـ نَ پـَـَــــ و زهرمار، سوار شو بریم… میگم کلانتری؟ میگه پـَـَـ نَ پـَـَــــ میبریمت لندن با پله و مارادونا هم دوتا عکس بندازی!! *******************************************************
رسیدیم پشت در خونه ، کلید نداشتم به داداشم میگم کلیدتو بده، میگه میخوای درو باز کنی؟ میگم پَـــ نَ پـَــــ میخوام بدمش به حسین تهی از معطلی درش بیارم…. ******************************************************* صبح از خواب بیدار شدم، مامانم میگه خوب خوابیدى؟ تا اومدم بگم: پـَـَـ … گفت: پـَـَـ نَ پـَـَـ و زهرمار، پـَـَـ نَ پـَـَـ درده بیدرمون پـَـَـ نَ پـَـَـ کوفت، پـَـَـ نَ پـَـَـ مرض… گفتم: خوب حالا چرا میزنى؟ گفت: پـَـَـ نَ پـَـَـ میخواى بشینم باهات درد ودل کنم پَـــ نَ پَــــ ش کنی بذاری فیسبوک؟! ******************************************************* رفتم درمونگاه , منشیه میگه : مریض شمایید؟ گفتم پَــــ نَ پَــــ من میکروبم , اومدم خودمو معرفی کن! ********************************************************************* با دوستم رفتیم باغ وحش،جلوی قفسِ شیر وایسادیم. دوستم میگه:شیرِ؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ… گربه اس باباش مرده ریش گذاشته!!!! ******************************نظر یادتون نره ها!!!!******************************************* |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 0:45 توسط طناز
|
|
||